فرانک کلانتری

یادداشت‌ها

جفنگیات 1

تو بودی

شب بود

مهتاب بود

راهی جز عاشق شدن نبود

  
نویسنده : فرانک کلانتری ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : جفنگیات


جفنگیات

مستعدم برای گریه امشب

می پرورانم بغض را

با نوای تنبور

دلم رفیق می خواهد

یک پیمانه شراب

بوی سیگار

وبزم چشم تر

تندیدن بازدمهای سیگار در وهم شب

دلم دلتنگی اشتراکی میخواهد

که مرور کنم نداشته هایم را

نرسیده هایم را با

کامهایم

عجب کال شیرینیست این ناکامیها

 

  
نویسنده : فرانک کلانتری ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : جفنگیات


یادداشت چهل وسوم

عقاید و احساساتی که عمیق می شوند دیگه مقوله بحثهای نمیشوند

  
نویسنده : فرانک کلانتری ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : یادداشتها


حضور

 

 

هیچ‌وقت به عشق در اولین نگاه اعتقادی نداشتم. همیشه حرفم این بود که عشق پس از شناخت به وجود میاد.

وقتی که دیدمش از شدت سرما توی شال‌گردنِ سیاهش فرو رفته بود و دستاشو توی جیبش کرده بود. فقط می‌شد چشمان سیاهش رو دید. کمی برف روی موهاش نشسته بود و در میان مردمی که پر هیاهو وُ شاد توی ترافیکِ سنگینِ بعد از اولین برف در حرکت بودن نگاه بی‌تفاوتِ اون و نیمی از صورتش کافی بود تا منو مبهوت خودش بکنه. نمی‌دونستم دیگه باید چیکار بکنم. نمی‌تونستم بگذرم و به راهم ادامه بدم. حس می‌کردم بدون اون زندگیم از معنا خارج می‌شه و می‌شه یه چیز خیلی پوچ.

زمان کند شده بود. باید یه کاری می‌کردم. باید همه چیو کنار می‌گذاشتم؛ منطق و غرور.

باید بهش می‌گفتم. باید راضیش می‌کردم یه نشونی بهم بده تا بتونم قانعش کنم که عاشقش شدم. اما اگه می‌گفت که خودش عاشق کس دیگه‌س چی؟ مهم نیست، من باید کار خودمو بکنم.

قدم‌هامو به طرفش تند کردم. انگار دنیا خالی شده بود. از آدم‌ها من مونده بودم و اون. به سمتش رفتم. چند قدم مونده بود، که یه تاکسیِ زردْرنگ اونو از من ربود. و به میان مردمی بُرد که من نمی‌شناسم.

 

«آقا... آقا...»

 

دستم دراز موند اما بهش نرسید. زانوهام خم شد. یه قطره اشک بی‌اختیار روی گونه‌ی من غلطید.

 

... درست یک‌ساله. دوباره اولین برف زمستون و من، همونجا منتظرم تا شاید گذرش به اینجا بیفته. میون شلوغی آدم‌ها هنوز دنبال دو چشمی می‌گردم که شاید همون آشناهای من باشند.

  
نویسنده : فرانک کلانتری ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : داستان


یادداشت چهل و دوم

برای کل زندگی نمی شه برنامه ریزی کرد محاسبات مدام اشتباه از آب در می آیند بهتره لذتهای کوچک زندگی رو جدی گرفت

  
نویسنده : فرانک کلانتری ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : یادداشتها


یادداشت چهل ویکم

نابغه ها هم اشتباه می کنند حتی انیشتن

  
نویسنده : فرانک کلانتری ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : یادداشتها


افسوس

مطلبم در باره فیلم شبانه در روزنامه اعتماد

  
نویسنده : فرانک کلانتری ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸


یادداشت چهلم

آرامش در زندگی سنتی به بهای نا اگاهیست

  
نویسنده : فرانک کلانتری ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸
تگ ها : یادداشتها


یادداشت سی ونهم

گمونم همه آدمها یک تراژدی عمیق از لحظه مرگ خودشون توی ذهن دارند

  
نویسنده : فرانک کلانتری ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها : یادداشتها


یادداشت سی وهشتم

هوش و درک دو استعداد متفاوت میطلبند

  
نویسنده : فرانک کلانتری ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
تگ ها : یادداشتها


من تکیه داده ام به دری تاریک...*

مطلبم در روزنامه‌ی اعتماد

«فروغ فرخزاد» شاعر است، شکی نیست اما در ستون خاصی از سینمای ایران هم کم جایگاهی ندارد. نزدیک شدن به تولدش بهانه خوبی ا ست که از او به عنوان سینماگر نیز یاد کنیم و به این جنبه ندیده مانده زندگی هنری اش نگاه کنیم؛ هنری که در مورد او کمتر به آن پرداخته شده است. البته سینمای فروغ نیز شبیه یک قطعه شعر است در میان دفترهای شعرش که به فیلم تبدیل شده باشد.

فروغ در پانزدهم دی ماه 1313 از پدری تفرشی و مادری کاشانی در شهر تهران به دنیا آمد.

دوره اول زندگی هنری فروغ پس از ازدواجش با «پرویز شاپور» با چاپ شدن شعرهایش در مجله های «روشنفکر»، «امید»، «ایران»، «سخن» و چاپ کتاب «اسیر» همراه است. مدت زندگی او با پرویز شاپور کوتاه بود. اما تاثیر شاپور بر زندگی هنری و احساسات فروغ غیرقابل انکار است. او پس از جدا شدن از همسرش دو کتاب «دیوار» و «عصیان» را چاپ می کند و مدت کوتاهی را هم در ایتالیا و آلمان زندگی می کند. زندگی در آلمان و ترجمه کتاب شعر «مرگ من روزی...» بر مجموعه عصیان تاثیر مستقیم داشته است.

فروغ پس از چاپ عصیان در اوج ناامیدی و مرحله بدی از زندگی اش با «ابراهیم گلستان» آشنا می شود و از اینجا است که او وارد دنیای فیلمسازی می شود. درست است که فروغ پیش از این نیز با نمایش و نمایشنامه نویسی مانوس بوده اما آشنایی با ابراهیم گلستان تاثیر فراوانی بر این دوره زندگی فروغ دارد. او ابتدا در سازمان فیلم گلستان به عنوان ماشین نویس و برای بایگانی اطلاعات فیلمسازی استخدام شد اما طولی نکشید که او جایگاه دیگری را نزد این سازمان پیدا کرد. البته گلستان از نویسندگان و ادیبان دیگری چون «مهدی اخوان ثالث»، «نجف دریابندری» و... در مجموعه خود بهره می برد.

سازمان در آن دوره مشغول ساخت مستندی تحت عنوان «یک آتش» درباره آتش سوزی بود که در اهواز بر سر چاه نفتی رخ داده بود و فروغ فرخزاد به انگلستان فرستاده شد تا نحوه تهیه فیلم مستند و تدوین را آموزش ببیند. وی برای تدوین فیلم آتش به ایران بازمی گردد و با تیم آن مستند همراه می شود.

این فیلم در سال 1340 چند جایزه بین المللی را به دست آورد و «هوشنگ کاووسی» که سینمای روز ایران را با تعبیر فیلمفارسی کلاً رد می کرد این فیلم را یک شاهکار در معیارهای جهانی خواند. پس از آن «موسسه ملی فیلم کانادا» سفارشی به شرکت گلستان می دهد که درباره مراسم خواستگاری در ایران فیلم بسازد. این فیلم یکی از چهار فیلم یک مجموعه بود که درباره مراسم خواستگاری در چهار کشور کانادا، هند، ایتالیا و ایران می پرداخت. نویسندگی و کارگردانی این فیلم را ابراهیم گلستان در دست داشت و فروغ عنوان دستیار کارگردان و بازیگر نقش عروس را دارا بود.

در ابتدا قرار بود نقش داماد به «جلال آل احمد» سپرده شود اما پس از سر باز زدن ایشان «پرویز داریوش» مترجم و نویسنده برجسته این نقش را برعهده می گیرد. «طوسی حائری» همسر «احمد شاملو» هم در میان بازیگران این مجموعه چهره یی نا آشنا است که رفاقتی دیرین با فروغ داشته است. در سال 1341 روزنامه کیهان سفارشی را به شرکت گلستان می دهد تا درباره افتتاح بیمارستانی در شهر مشهد و وضعیت بیماران جذامی گزارشی تصویری به آنها دهد. این مساله و دیدن این فیلم ها گلستان را به صرافت می اندازد تا درباره جذامی ها فیلمی بسازد و او این کار را به فروغ محول می کند.

فروغ و گروهش به آسایشگاهی در تبریز به نام «بابا داغی» می روند تا فروغ فیلمش را درباره جذامی ها بسازد. بیش از هر چیزی این پروژه روحیه لطیف انسان دوستی فروغ و احساسات بی ریای او را به همه نشان می دهد. او طوری با آن بیماران عجین شده بود که بیماری آنها را فراموش می کند. فیلم «خانه سیاه است» روایت فروغ است در این همدردی، نه فیلمی سیاه که مجموعه یی است وام دار از احساسات ناب و شاعرانه او. وقتی فیلمش جایزه «اوبرهاوزن» را از آلمان غربی می برد اظهار بی تفاوتی می کند و می گوید لذت واقعی او وقتی بوده که فیلمش را می ساخته. این جایزه در آن سال ها ارزش بسیاری داشت. حتی اگر اکنون جایزه فروغ را به سیاه نمایی در فیلمش و جذابیت بومی این فیلم ها در کشورهای دیگر نسبت دهند، اثر او اکنون هم پاره یی از حقیقت انکار نشدنی یک جامعه است که نگاه خالقش را نسبت به وضع موجود بازتاب می دهد. یادمان باشد که این فیلم بیشتر از 50 سال از ساخته شدنش می گذرد و نشانگر بخشی از پیشرویی فروغ در زمینه های گوناگون هنر است و اگر زندگی طولانی تری داشت یقیناً تاثیر فراوانی بر سینمای ایران می گذاشت.

آگاهی از آشنایی فروغ فرخزاد و «برناردو برتولوچی» فیلمساز و شاعر ایتالیایی خالی از لطف نیست، و چه خوب که از گفت وگوی آنها فیلمی هم موجود است که در ایران به نمایش درنیامده. این آثار پراکنده در کارنامه سینمایی فروغ بیشتر به این دلیل قابل توجه هستند که فروغ تازه پا به عرصه هنر سینما گذاشته بود و فرصت نیافت بیش از این به نگاهش به این هنر بپردازد. «ناصر صفاریان» با ساخت سه اثر «جام جان»، «اوج موج» و «سرد سبز» کوشید آثار دیده نشده این هنرمند را به یاد مخاطبان سینما بیاورد. 

* از دفتر «عصیان» قطعه «شعری برای او»

  
نویسنده : فرانک کلانتری ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸


یادداشت سی وهفتم

آدمها در انعکاس قلب خودشون زندگی میکنند

  
نویسنده : فرانک کلانتری ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
تگ ها : یادداشتها


یادداشت سی وششم

عشق را میخواهم چون به دردهایش معتادم

  
نویسنده : فرانک کلانتری ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها : یادداشتها